تبليغاتX
html> ترس بي تو

قسمت پنجم
تاريخ: پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت :0:54
خوب بعد از عمري دوباره نوشتم آخه نبودم رفته بودم مسافرت...
خوب داشتم ويگفتم نفر بعدي که اومد تو زندگيم يه بچه ننه سوسول بود که به خاطر کارايي که کرده بود ( که نميشه گفت!! ) بعضي از لاتا پشت سرش بودن قضيه از اونجا شروع شد که تو چت ها چند بار ازم پرسيد که شايان رو ميشناسي؟ گفتم نه و خلاصه قرار شد که حالشو بگيرم!
به وحيد گفتم و از دوستاي شايان که تو مدرسه ما بودن پرسيديم از اين ور اونور که پرسيديم گفتن دان هشت تکواندو هستش!!!( بعدا معلوم شد که ...!!) از اين ور اونور و بچه هاي باشگاه يه ۱۰-۲۰ تايي جور کردم که آماده باشن اگه دعوا شد بريزن سرش.
يه روز بعد نماز ديدم که چنتا از بچه ها دور علي جمع شدن رفتم جولو از يکي که پرسيدم گفت:  مثل اينکه شايان اومده بوده دمه درمدرسه با علي حرف زده رفتم پيشه علي :
- خره يه صدا ميزدي میريختيم سرش ميزديم حال ميکرديم!
- نه بابا بچه باحالي بود و ...
کل چيزايي که پيش اومده بود رو تعريف کرد اما از اونجايي که طرف ميخواسته فقط عليو ببينه و واسه ديدن علي ۳-۴  نفرو سوار ماشين کرده بوده آورده  يه جورايي حس کردم ترسوه وگرنه کسي که دان هشت تکواندو هستش که ديگه حداقل از يه نفر نميترسه که!
خلاصه اعصابم کلي خورد شد که چرا خبرم نکرد که من و وحيد بيايم همراهش که بلايي سرش نياد.
خلاصه اون روز گذشت
يه روز من و وحيد تو نمازخونه نشسته بوديم :
من - يه زنگ بزن به اين شايانه يکم بترسونيمش!
- بيخيال بابا
- حال ميده يه زنگ بزن
- باشه
زنگ زديمو باش قرار گذاشتيم که بعد از مدرسه بياد دمه در مدرسه٬ نماز تموم شد و دمه در منتظر بوديم۵-۶ دقيقه منتظر بوديم که از دور ديديم يه ۲۰۶ سبز داره مياد ( قبلا علي گفته بود ۲۰۶سبز داره ) اومد و نگه داشت. رفتيم جولو درو باز کرد و اومد بيرون:
- سلام
- سلام شايان کو؟
- شايان منم!
به زور جولو خندمو گرفتم نميدونم چرا ولي نمیدونم چرا بروبچ آمار گفتن که اين دان هشت تکواندو داره!
خوب وارد جزييات نميشم.
من - ببين ما اول کار رفتيم رو کار دعوا که بزنيم اما خوب اين جوري آمار اومد که ميشه بات راه اومد
يکم از م و م.ط ازش پرسيديم ( م.ط دوسته وحيد ) يکم صحبت کرديم . بعدش هم در کمال صلح! باش دست رفاقت دادم ( کاري که الان خيلي ازش پشيمونم ) وقتي هم داشت ميرفت گفتم ببين ما ميخوايم دوست باشيما گفت باشه و رفت...
شب همون روز خبر رسيد که آقا همون شب پشت سرم حرف زده! پيشه خودم گفتم اي بابا اين ديگه چه آدميه که هنوز ۲ ثانيه از رفاقتمون نگذشته رفته پشت سرم حرف زده! اعصابم حسابي ريخت به هم
به وحيد هم گفتم گفت بيخيال محل ندي بهتره منم گفتم باشه.
چند روز ديگه هم گذشت يه روز زنگ آخر سر کلاس نشسته بوديم که يکي از بچه ها که کانون زبان هم همکلاسيم اومد دمه در کلاسمون و صدام کرد اومدم بيرون داشت سکته ميکرد!
- آرمان دمه در نويد با چنتا از دوستاش اومدن ميخوان بزننت!
- کي نويد؟!! ( نويد بچه خيلي باحالي بود که راهنمايي با هم بوديم دبيرستان هم سال اول تو مدرسه ما بود ولي سال بعد خودش مدرسشو عوض کرد)
پيش خودم گفتم غير ممکنه نويد بياد دمه در که بخواد منو بزنه به دوستم گفتم بيا بينم کي ميخواد منو بزنه؟!
رفتم دمه در مدرسه اما کسي نبود. برگشتم سر کلاس و به وحيد گفتم :
- پسر ميگن نويد با رفيقاش اومده دمه در منو بزنه!!
- نه بابا نويد رفيقه منه بدونه من با تو دوستم ميزاره ميره
پيش خودم گفتم مگه با من دشمنه؟!  توي دوره راهنمايي و دبيرستان هميشه با هم خوب بوديم نميدنم چرا. بعد نماز اومدم دمه در که ببينم کسي دمه در هست يا نه که ديدم شايان دمه در :
ـ آهان بيا اينم آرمان ... کجايي بابا کلي فرستادم دنبالت بيا ببين فاني پشت سرت حرف زده
- کو ببينم؟
گوشيشو در آورد و يه چيزيرو پخش کرد اما اصلا واضح نبود هي هم ميزد جولو ميگفت اينجا هاش خصوصيه!! بعد گذاشت جيبشو گفت : ديدي پشت سرت حرف زده؟ البته اينو با گوشي دوستم ضبط کردم واسه همين يکم کيفيتش افت کرده! بعد همين موقع يه موتور دوترکه اومد دمه در مدرسه ترکش نويد نشسته بود همونجا يه لحظه بغضم گرفت که چرا نويد؟ من که باش خوب بودم? چرا اين رفته طرف اونارو گرفته؟ اه!  از بچه ها دمه مدرسه پرسيد آرمان ... کدومه؟ همه منو نشون دادن اومد سمت من
- آرمان ..؟
- آره
- واسه چي دوست مردمو دوست خودت ميکني؟!! ( با لهجه يزدي!! )
-برو اونجا وايستا تو هم آدمه ايني ديگه دارم باش حرف ميزنم برو وايستا اون گوشه تموم شد خبرت ميکنم!
يه ذره چرت و پرت گفت و پياده شد که دعوا کنه بچه ها کشيدنم عقب همين لحظه وحيد خبر دار شده بود و سريع اومد اونجا طرفو گرفت و بردش کنار يکي از بچه گفت برو تو که اينا ببينن نيستي ميزارن ميرن اما اگه همينطور وايستي دمه در جمع ميشن دعوا خفن ميشه آبروت ميره از مدرسه ميندازنت بيرون ديدم خداييشم راست ميگه اگه وايستم دم در بيشتر تحريك ميشن ، منم گفتم باشه و اومدم تو مدرسه
بعد از ۲-۳ دقيقه ديدم همشون رفتن? خوشحال شدم اما بلافاصله گند زده شد به حالم ديدم وحيد اومد تو مدرسه با صورته خوني!! جفت کردم رفتم جولو :
- اوه اوه چي شده پسر؟
- هيچي بابا پدر سگ .. .. .. ... دستش انگشتر بود زد تو صورتم!

از خودم بدم اومد که چرا گذاشتم رفتم که رفيقمو بگيرن بزنن؟ فرمان و ميرحسيني فهميدن بعد از کلي نصيحت و اينا زنگ زدن باباي وحيد اومد دنبالمون که ما با سرويس نريم خونه که يه موقع اينا بيفتن دنبالمون. باباي وحيد اومد دنبالمونو رفتيم خونه بعدا شنيديم که بعد از اين قضيه چند نفر با کابل!! و اينا اومده بودن مدرسه که ما دوتا رو بزنن!! بعد اون روز هزار برابر قبل شايعه درست شد ملت ما هم که بيکار منتظرن موقعيت پيش بياد که زيراب بزنن و شايعه هاي الکي درست کنن.
وحيد معرفت خوبي داشت اما بعضي جاها طوري عمل ميکرد که به رفيقش کمک ميکرد اما همه چيز سر خودش خراب ميشد. مثلا همين قضيه کل چيزا سر خودش خراب شد همه فکر کردن اينا همش به خاطر دوست دختر وحيد و غيرت بازيه وحيد بوده که کاملا برعکس بود! سر من بود... بگذريم
وقتي برگشتم خونه اعصابم خورد بود از مدرسه هم زنگ زده بودن خونه و همه چيزو گفته بودن،‌بابامم رفتن دنبال كار و ميخواستن شكايت كنن كه من گفتم بيخيال ميريم با مامان باباي اين شايان صحبت ميكنيم تموم ميشه ميره اينقدر قضيه رو گنده نكننين ، كه شب همون روز رفتيم دمه خونه شايان و صحبت كرديم اونجا هرچي ازش پرسيدم بازم انكار كرد كه قضيه كار اون بوده و انداخت تقصير يكي ديگه، در صورتي كه كسه ديگه ايي با ما پدر كشتگي نداشت كه اين كارو بكنه! هنوزم كه هنوزه بابام دنباله اون كسييه كه پشت موتور نشسته بود ميخواست با من دعوا كنه ميگه اگه پيداش كنه جرش ميده! بعد اون روز روزي نبود كه 10 بار كمتر زنگ بزنن و تهديد به چاقو و اينا بكنن همشونم از كيوسك زنگ ميزدن به گوشيم نميتونستم كه رد بگيرم.
هر وقت هم  كه ميرفتم كلاس كانون برگشتنا سر كوچمون هميشه دو سه تا موتوري وايستاده بودن ، اما كم كم گذشت و كم رنگ شد قضيه جوري كه ديگه كسي تهديد نميكرد و ديگه سر كوچمون كسي واي نميستاد. اما اينقدر اين قضيه به ابرومون توي مدرسه گند زده بود كه قابل جبران نبود كه، اين وحيدم بيخودي فقط به خاطر معرفت بازي خودشو انداخت تو اين بازي و همه چيز رو سرش خراب شد.
از يه طرف همه معلما با يه نگاه مسخره به ما نگاه ميكردن از يه طرفم شايعه هايي كه بچه هاي بيكار مدرسه درست ميكردن، اه آدم ميخواست بميره!
چند روزي با وحيد ميرفتيم باشگاه و شب  برميگشتيم ٬ كه دوباره مسخره بازي هاي مدرسه شروع شد... گير دادن به اين كه چرا وحيد ابروهاشو برميداره!! يكي نمياد بگه كه آخه اينا چيزه خصوصيه به شما چه ربطي داره؟ اما از اون جايي كه مدرسه تا تعداد قطره هاي آبي كه در روز ميخوريو حساب ميكنه ول كن نبود ،‌ يه روز نرفته بودم مدرسه و خونه خوابيده بودم كه وقتي ساعت 2 شد و مدرسه تعطيل شده بود زنگ زدم به يكي از بچه ها كه كارايي كه كردن رو بپرسم كه گفت:
- آرمان شنيدي چي شده؟
- نه چي شده؟
- وحيدو امروز انداختن انفرادي!!
- چي؟! انفرادي؟!
- آره انداختنش تو اون اطاق كنار دفتر جمالي ( معاون پايه )
- نه بابا؟!چرا؟
- نميدونم بچه ها ميگن كه چون ابروهاشو برداشته بش گير ميدن!
بعدش يه ساعت چرت پرت گفتيم و قطع كردم اصلا هم حرفشو جدي نگرفتم چون از اين سركاريا زياد اتفاق افتاده بود!‌
تا اينكه شبش ساعت هشت دمه باشگاه با وحيد قرار گذاشتيم ،‌رفتم دمه باشگاه و م زنگ زد به گوشيمو با هم شروع كرديم حرف زدن بعد يه 20 دقيقه وحيد از راه رسيد ديدم ميخنده !‌:
- چيه خوشحالي؟!
- خوشحال؟! از مدرسه اخراجم كردن!!!
- چييي؟؟!!!! چرت نگو بچه!
- نه به خدا اخراجم كردن!
- جون آرمان راست ميگي؟
- به خدا !
- وحيد جون مادرت سر كار نذار!
- نه بابا سر كار چيه جدي ميگم!
مُردم!‌ميرحسيني كار خودشو كرده بود اينقدر اذيت كرده بود كه وحيدم تحريك شده بود چيزي گفته بود و اونم پروندشو پرت كرده بوده طرفش! پاي تلفن م هم فهميد ، اون شب كلي تو باشگاه به پاش افتادم كه برو تعهد بده خودتو راحت كن اما مگه راضي ميشد؟ اه
فرداش رفتم مدرسه اما وحيد نبود...

نوشته شده توسط PHINIX | موضوع: | لينک ثابت |
زندگی من ( قسمت سوم )
تاريخ: دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت :13:41
ديگه سعي ميكردم از اون روز به بعد كمتر با دختري رفت و آمد كنم .
آخه اين نامردي بود كه با يه دختر ديگه دوست ميشدم ديگه!
تا اينكه م رو از طرف مدرسشون بردن اردوي اصفهان اون چند روز خيلي باحال بود اس ام اس بازيو زنگ و اينا خيلي حال ميداد يادمه!
توي اين مدت رابطه ي بين منو وحيد و علي بيشتر از هميشه شده بود.
يه شب با وحيد داشتيم از باشگاه ميرفتيم خونه علي اينا،‌ توي راه چرت و پرت زياد ميگفتيمو ميخنديديم همينجور صحبت ميكرديم كه يه دفعه يه موتور كه دوتركه نشسته بودن از كنار ما رد شدن و 1 متريه ما جولوي مارو گرفتن.
كسي كه روي ترك نشسته بود يه شيشه نوشابه خالي در آورد و كوبيد به زمين 3-4 بار كوبيد تا شكست :
- اوه وحيد مثنكه قضيه ناموسيه ها
-نميدونم!
من اومدم فرار كنم كه ديدم وحيد مثه بز وايستاده اونجا ديگه به ناچار برگشتم!‌وحيد گفت:
- چيه؟
-پول بده!!
اصلا باورمون نميشد كه واسه پول اينكارارو بكنن!! مثه 2-3 هزار سال پيشا كه جولو مردمو سر گردنه ميگرفتنو راه زني ميكردن!!
همين كه گفت پولو بده بوي گند الكل زد تو صورتمون فهميديم اين دوتا توله بد جوري مستن! من كه دست كردم تو جيبم 2200 پول داشتم دادم بهشون! حالا اين وسط وحيد داشت با اون يارو كه ترك موتور نشسته بود و حالا پياده شده بود و شيشه رو گرفته بود زير سينه وحيد جروبحث ميكرد!!
_ ميگم پول بده
-نمي خوام مگه زوره؟
- ميزنما؟!
- ... ميخواد اين كار ( معادله نقطه چين: جيگر!!)
يهو مسته شيشه رو ول كرد تو صورت وحيد وحيدم جاخالي داد اما بعدش پسره چند بار كشيد رو سينه وحيد و سينشو پاره كرد.
بعدم با هم ديگه فرار كردن. همش چند قدم مونده بود به خونه علي اينا!! اينم شانسه ماست ديه!
همينجور داشتم تو دلم بهشون فحش ميدادم كه يه دفعه وحيد داد زد:
- ... مادراشون بيشرفا عوضي آرمان من مي..شون بيشررفا آخخخخ درد مياد!!
- اوه پسر چي شده؟
- بيشرف كشيد با شيشه
- وااااااي اوه اوه چقدر خون مياد صبر كن
دويدم سمت خونه علي اينا و زنگشونو زدم:
-كيه؟ (خود علي بود)
- بودو دمه در وحيدو زدن!!
- چي؟
- وحيد رو با شيشه زدن خر بودو دمه در
اومدن دمه در و علي و خواهرش جاي زخمو ضدعفوني كردن ٬تا مامانينا من اومدن و وحيد رو برديم بيمارستان٬ اونجا مامانيناش اومدن و وحيد رو خودشون بردن بيمارستان چنتا بخيه زدن٬
فرداش وحيد وباباش اومدن دنبالم٬ تا بريم كلانتري واسه چهره نگاريو اينا...
3-4 روز فقط كارمون اين شده بود كه صبحا بريم كلانتري ٬ وسط مدرسه با تي شرت و شلوار لي برگرديم مدرسه!
هردومون سر اين قضيه كلي درسمون افت كرد..
بد تر از اون شايعه هايي بود كه پشت سرمون دراومد كه نميدونم آرمان و وحيد چاقو كشي ميكنن و لاتنو اينا!!‌من كه چون سابقم پاك بود و درسم خوبه ٬ كسي گير نميداد اما بيچاره وحيد به خاطر سابقه هاي قبليش همه چيزا سر اون خالي شد!
همش مير حسيني ( مديرمون ) به اين بد بخت گير ميداد٬ لباستو درست كن٬ ابروهات چرا اينجوريه؟ ٬خط ريشتو ببر بالاتر ٬ و گير هاي الكي كه آخر 80 درصد خراب شدن وحيد تقصير اون بود.
خلاصه اين قضيه به ظاهر تموم شد اما شايعه ها همچنان درست ميشد!!
تا اينكه يه روز خبر از م اومد كه يه پسره كه فاميل دوست م هست ٬ م رو اذينت ميكنه و اينا ٬ از شانس بده پسره اون پسره تو مدرسه ما بود٬ اسمش ميلاد بود و سال سوم:
به وحيد گفتم اگه ببينمش جرش ميدم! اونم يه لبخد زد و گفت منم با توام!
رفتيم دنبالش ٬ علي ميشناختش ٬ پيداش كرديم. اون روز چيزي بش نگفتيم٬ اما چند روزي هروقت داشت تو حياط راه ميرفت بهش متلك ميگفتيم! يه روز داشت از وسط حياط رد ميشد٬ منو وحيد و علي باهم بوديم.
من رفتم پشسرش و داد زدم : چطوري چاقال؟!! هوي با توام حوس تركيدن كرديي؟!!
همشو ميشنيد اما اين يكي اعصابشو خورد كرد برگشت رو به منو اومد كه بياد تو سينم !‌:
من - اوه اوه اوه چاقال چه دوري برداشته!!
وحيد - بزا بينم چي ميگه
دستشو گذاشت رو سينم اما جرات نداشت يه كلمه حرف بزنه :
وحيد - دستو بنداز بچه
بد بخت جفت كرد٬ آروم دستشو برداشت.
من - راتو بكش برو تا جر نخوردي اگه ميدونستي من كيم اين گهارو نميخوردي!
ميلاد - مثلا تو كي هستي؟
من - هموني كه هر شب زير ننته ( با عرض پورش! مجبور بودم بنويسم آخه بعدا واجبه بدونيد چي گفته بودم!)
دوباره برگشت بياد كه وحيد دادو كشيد و منم با سرعت رفتم طرفش ٬ بچه ها سومي جولو منو وحيد رو گرفتن اونم رفت تو بوفه مدرسه.
زنگ خوردو رفتيم سر كلاس كلي با وحيد سر اين قضيه خنديديم!!
زنگ بعد ميرحسيني منو كشيد تو دفترو كلي با هم حرف زديم٬ بعدشم با ميلاد حرف زد و اينجوري كه بچه ها ميگفتن زده بوده تو گوش ميلاد.
آخه خيلي باحال بود تو وسط سالن وايستاده بوديم ٬ اون يارو ميلاد واسه پاچه خواريو اينا رفته بود به مير حسيني گفته بود مثه بچه ها 3 ساله! ميرحسيني اومد جولو من :
ميرحسيني- چي شده آرمان؟
من- آقا به خدا اگه مدرسه نبود پدرشو در ميآوردم
ميحسيني- چرا آخه چيكار كرده؟
من- اين همه ... كردي ( معادله پاچه خواري!!) ميگفتيم واسه چي بوده ديگه
ميلاد- خودت بگو من چه ميدونم
من- من نگفتم؟
ميلاد - ( حرف منو اسكي كرد!‌) آقا به خدا اگه مدرسه نبود پدرشو در ميآوردم!!
ميرحسيني - (دمش گرم اينجا هوامو داشتت :) خفشو تو غلط كردي بيشعور احمق!
ميلاد اصلا آب شد رفت تو زمين!!
كلي آبروم رفت سر اين قضيه..
شب دوباره تو باشگاه دوره كرديم و خنديديم ٬ عصر اون روزم وحيد با چت واسه م تعريف كرده بود٬
خدا وكيلي الان كه فكر ميكنم ميبينم اين وحيد كاري نميكرد ٬ همش من تحريكش ميكردم! آخرشم همش سر اون خراب ميشد! 70 درصد سر اون 30 درصد سر من.
چند روز بعدش وقتي مدرسه تموم شده بود با وحيد وايستاده بوديمو صحبت ميكرديم كه ميلاد رفت كه دوچرخشو برداره گفتم:
- وحيد پايه اي حالشو بگيريم؟
- گناه داره بابا بيخيال
- نه تو بيا من حرف ميزنم تو فقط وايستا اونجا
- باشه بابا كشتي مارو!!!
رفتم طرفش داشت قفل دوچرخشو باز ميكرد٬
من- سلام ( دستمو دراز كردم طرفش اما جواب نداد)
من- هوي با تواما... خودت خواستي ما اومديم كه آشتي كنيم حالا كه اينطور شد پس بكش
وحيد- تو ظرفيت نداري آدم حسابت كنن؟
رفتم سمت دو چرخش سواره چرخش شده بود پاهامو انداختم دور تايرش تا نتونه حركت كنه سرمو گذاشتم رو پيشونيش:
- ببين چاقال با من كل ننداز ميفهمي چي ميگم ؟‌من واس خاطرش رگمو زدم خيلي راحت ميتونم رگ تو و امثال تو رو بزنم ميفهمي؟( يكم بلندتر گفتم:) ميفهمي يا نه؟
داشت سكته ميكرد ديگه چيزي نگفتم پا زد كه از كناره ما رد شه كه  انگشت شستشو به ما نشون داد!
وحيد هم داد زد بكن تو اونجا ننت!!
اومد دور بزنه طرف ما:
وحيد - هان چيه چي ميگي هان؟ بيا جولو بينم!
من- اوهو فسقلي چاقال چه جراتي پيدا كرده!! بيا جولو عزيزم!
چرخو نگه داشت به وحيد يه چيزي گفت٬ كه وحيد قات زد من داشتم همينجور سرش داد ميزدم دستمو گذاشتم رو سينه ميلاد٬ نگاهش به وحيد بود.
يه دفعه يه صدايي اومد كه من جفت كردم!!‌ قلب ميلاد كه دستم روش بود داشت ميپريد بيرون!!‌ بعله كار خودش بود! وحيد داشت داد ميزد!!
وقتي اين بشر داد ميزنه انگار يه هواپيما ديوار صوت رو ميشكنه!
خلاصه اين كه ميلاد همينجور به وحيد خيره شده بود و داشت سكته ميكرد! البته فكر كنم يه سكته ي خفيفي كرد!‌ چون من كه رفيق وحيد بودم جفت كردم!
وقتي داشت پا ميزد كه بره داد زدم يه روزي رگتو ميزنم!!
با اين حرفم بد جوري خودمو كشيدم تو لجن يه ميليون شايعه پشت سرم درست شد٬ وااي چقدر خر بودم!
اين اولين كسي بود كه من شناختمش كه ميخواد م رو اذيت كنه
اما نميدونسمتم چنتا از اين خر ترم هستن!
شب سه شنبه بود كه داشتم تو ميدون اطلسي ساعت 11 قدم ميزدم توي خيابون آخه خلوت بود خيابون فوقش 5-6 تا ماشين تو خيابون بود كه 3 تا موتور 2 تركه جولومو گرفتن:
- واسه چي داري تو خيابون راه ميري؟
من-...
- با توام سوسول
من - خيلي بيكاري؟
- آره چطور؟
من - برو باغچه خونتونو بيل بزن!!
- آره ؟!!
من- بد جوري!
-بچه خفه شو بچه پر روي سوسول
من- راتو بكش برو باز چنتا گوسفند مثه خودت ديدي جو گرفتت؟
موتورو نگه داشت پياده شد دستشو گذاشت رو سينم!
- چيه بازم بگو؟
- راتو بكش برو تا سوراخاتو يكي نكردم
يه دفعه يه قمه كشيد كه 2 متر طولش بود!!‌ نميدونم چه جوري تو جيبش جا كرده بود!! گذاشت رو شكمم و هل داد٬ منم رفتم جولو بهش فشار آوردم و بردمش جولو:
- ميزنما
- بزن اگه ميتوني زورشو داري؟
يه دفعه صدا پليس اومد كه خيابونو باز كنيد 6 نفري جفت كردن پريدن پشت موتور روشن كردن و تا آخر گاز دادن اونيكه قمه كشيده بود گفت بعدا حال تو يكي رو ميگيرم گفتم : بروبابا تو .. منم نيستي!!
گذشت... به كسيم نگفتم ...
نفر بعدي كه اومد تو زندگيم يه پسر بود يه بچه ننه ي سوسول!!
....
نوشته شده توسط PHINIX | موضوع: | لينک ثابت |
سرگذشت من ( قسمت دوم )
تاريخ: شنبه نهم تیر 1386 ساعت :18:2
چند روزي تو فكر اين بودم كه كي بوده كه به من زنگ زده از يه طرف اعصابم ريخته بود به هم كه يه دختر كه نميدونم كيه به من زنگ زده از يه طرف هم فرداش امتحان داشتم! آخه حس فوضولي رو خدا تو وجودم زيادي گذاشته!!
روزا ميگذشت و با كسي كه بم زنگ زده بود تك زنگ ميزديمو چت ميكرديم ولي هنوز احتمال ميدادم كه م باشه واسه همين سعي ميكردم زياد باش چت كنم.
رابطه با تك زنگ و اس ام اس و اينا ادامه داشت من فكر ميكردم م هست كه يا روش نميشه بگه اونه يا اينكه دوست نداره من بفهمم كه شايد يه موقع به علي دوست خوبم بگم.
 به آخر سال نزديك تر ميشديم كه يه روز صبح سوار سرویس شدم ديدم علي نيست گفتم حتما از سرويس جا مونده واسه همين با خيال راحت نشستم روي صندلي و رفتم مدرسه، تو مدرسه زنگ اول خبري نشد از علي، زنگ تفريح با رفيق رفقا نشسته بوديم كه يكي از دوستام با عجله از در اومد تو و گفت
-آرمان آرمان!!
-چيه بابا چته چرا اينجوري صدام ميكني؟
-آخه چيز شده چيميگن؟!!
-چيه بابا بنال ديگه؟!
- چيز شده بابا علي فوت كرده
!!!!!!!!!!!!!!!!
واااااااااااااااااااي داشتم ميمردم ميخواستم داد بزنم گفتم: چرت نگو مرد حسابي كي گفته؟
گفت: فرمان رضايي( فرمان رضايي معاون پايه ي مدرسمونه)نفهميدم چه جوري دويدم سمت اطاق فرمان و با تعجب پرسيدم :
-علي كجاست آقا؟ چرا نيومده؟
-چرا اينقدر حولي؟
-خوب واسه چي نيومده؟
-چيزي نشده كه باباش فوت كرده!!!
پيش خودم گفتم نامرد ميگي چيزي نشده؟! باباي علي فوت كرده و چيزي نشده؟ خيلي نامرديه توي فكر بودم كه اومدم توي كلاس ياد سالار افتادم دوست صميميه علي.
كه از دبستان با هم بودن تا حالا و خيلي صميمي اند از بچه ها شمارشو گرفتم و سريع بهش زنگ زدم
گوشي رو برداشت:
-سلام سالار من آرمانم
-ا آرمان تويي؟ چطوري پسر؟ چه خبر؟
-خوبم سالار بابا علي فوت كرده!!
-چي؟!!
-باباي علي فوت كردن...الو.. هستي؟...سالار
- جدي ميگي آرمان؟
-بخدا
-واااااي پسر چيكار كنيم؟
-من عصري ميرم دمه خونشون اگه خواستي بيا فلا
-باشه خدافظ
سالار داشت سكته ميكرد پشت تلفن٬سالار هم سن ماست اما چون مدرسه ما انساني نداره و سالار ميخواست انساني بخونه رفت يه مدرسه ديگه٬ ولي به خاطر خوبيش همه بچه هنوز باش رابطه داشتن.
نميدونم چه جوري مدرسه تموم شد اصلا درس رو هيچي نفهميدم، مدرسه تموم شد و پياده اومدم كه برم خونه علي اينا ، هنوز باورم نميشد دوست داشتم همه اينا يه خواب باشه، رسيدم سر كوچشون
يه نيگا انداختم تو كوچه، يه دفعه ديدم دور خونشون پارچه هاي سياه زدن!! يه لحظه بدنم شل شد تكيه زدم به ديوار و گفتم: آخه خدا چرا؟
بغضم گرفته بود اما از اونجايي كه يه قطره اشكم تو چشاشام ندارم اشكام نميومد.
رفتم دمه خونشون كه ببينمش ، نبود كلي وايستادم اما نيومد ، به عموش سپردم كه اگه اومد بش بگه كه من اومدم.
شبش با چنتا از بچه ها وعده گذاشتيمو رفتيم دمه خونشون ، بهش تسليت گفتيم تو اون چند روز سعي ميكردم همش پيشش باشم كه احساس تنهايي نكنه.
اما خوب بعضي وقتا نميشد ، يا خونه نبود با زيادي حالش خراب بود.
تا اينكه روز خاكسپاريه باباي علي رسيد ، توي اين چند روز با سالار هي پيشش ميرفتيم ، بچه هاي ديگه معرفت داشتن اما هيچكدومشون به معناي واقعي ناراحت نبودن.
روز خاكسپاري رسيد و با سالار و چنتا از بچه ها تاكسي گرفتيم كه بريم خلد برين(خلد برين قبرستان يزده)رفتيم اونجا و از دور هميشه پيش علي بوديم، من و سالار باهم ميرفتيم و بقيه بچه ها پشت سرمون.
يكي از بچه ها زنگ زد به گوشيم ، وحيد بود ، هم كلاسيم با تاكسي اومده بود اونجا و پول همراهش نبود ، خواست كه بهش برسونم منم دادم به يكي از بچه ها كه بهش بده ، اومد كنار ما
همونجا از دور علي رو ميپاييديم ، يكي از بجه هايي كه همراه ما بود اومد پيشم:
-اون دختره دختر خالشه؟
-كدوم؟
-هموني كه انگشتش تو دماغه عليه!
-آهان اونو ميگي؟ نميدونم از سالار بپرس من نديدمش تاحالا
رفت پرسيد و دوباره برگشت:
-آره سالار ميگه م دختر خاله عليه
-خوب؟
-پسر برم بش شماره بدم؟!
-خجالت بكش احمق ما اومديم خاكسپاري نه دختر بازي ديوونه...
-چرا حالا قات ميزني بابا يه شماره ميخواستيم بديما!
جوري نگاش كردم كه فهميد چه حرف احمقانه اي زده...
بعد يه چند دقيقه وحيد اومد پيشم:
-اون دختر خالشه ها ميدونستي؟
-...
-بيچاره علي
-آره خيلي ناراحت شدم شنيدم اينجوريه
-دختر خالش چه نامرده بنده خدا باباش فوت كرده اون تيپ زده اومده!!!
-كوش من نميبينم اينهمه اينا ميگن؟
-اوناها بابا هموني كه مانتو تنگ پوشيده..
همين آن سالار اومد گفت: آرمان بسه ديگه نريم جولو بهتره گفتم: باشه ٬ فرصت نكردم  م رو ببينم
از اون ميون فقط حس ميكردم من وسالار ناراحتيم ٬ بقيه بچه ها واسه اينكه تنها نباشه علي اومدن.
مراسم تموم شد و علي رفت توي ماشين خالش نشست ٬ ماهم تو فصله 5-6 متري ماشين وايستاده بوديم كه يكي از فاميلاشون اشاره كرد كه بياين جولو پيشه علي.
رفتيم جولو پيشه علي ٬ علي پياده شد و همه بهش تسليت گفتيم ٬ بيچاره اصلا تو اين دنيا نبود.
تموم شد و ما كنار رفتيم تو همون فاصله 2 متريه ماشين من و سالار كنار هم نشسته بوديم٬ كه يكي از بچه ها اومد جولو گفت:
-عجب چيزيه دختر خالشا!
سالارم كلي فحش بارش كرد و بهم گفت اينارو نگاه كن كثيفا واسه دختر بازي اومدن٬ يه سري هم تكون داد.
راست ميگفت ديگه!
گذشت...
چند روز بعد شنيدم كه م و سالار از همديگه خوششون اومده و با هم دوست شدن نظر خاصي نداشتم٬ يه جوري ميخواستم بهشون كمك كنم ٬ رابطم با تك زنگ و اس ام اس با همون دختره ادامه داشت ولي حالا مطمئن شدم كه اون م نيست.
يه روز آن شدم ديدم م آنه موضوع رو واسش تعريف كردم كه فهميدم از سالار خوشش اومده و اينا و بهش قول دادم كه جولو سالار از م تعريف كنم٬ اما فرصت نشد٬ يه روز اومد توي نت و گفت كه ديگه لازم نيست ازش جولو سالار تعريف كنم ٬منم گفتم باشه.

چهارشنبه سوري رسيد...
واسه اينكه علي تنها نباشه گفتم كه چهارشنبه سوري رو برم دمه خونشون٬ چنتا از بچه ها هم رو بكشونم اونجا ٬ كه سالار كه خودش اومد٬ وحيد رو هم بهش زنگ زدم٬ اول گفت نميتونه اما بعدش اومد اونجا.
خيلي فاز داد ! همه مثه يه خانواده بوديم و حال ميكرديم م هم اونجا بود ولي سعي نكردم نگاش كنم٬
شب به خوشي تموم شد و فرداش تو سرويس ديدم علي هم اومده.
رفتم كنارش نشستم گفتم:
-يه چي ميگم ناراحت نشيا
-چي؟
-دختر خاله شما قصد ازدواج ندارن؟!
خنديدو گفت حالا ازش ميپرسم..
فكر ميكردم علي به شوخي گرفته اما ديوونه رفته بود صاف گذاشته بود كف دسته م!!!
فرداش آن شدم ديدم م هم آنه:
-به خدا شرمنده من كلي تريپ رفاقت و برادري گذاشتم حالا اينجوري شد
-طوري نيست فلا نميتونم بگم آره چون با سالار دوستم
-منم انتظار نداشتم بگي آره میدونم..
-يعني شما از من خوشتون مياد؟!
-....!!!
-حالا روش فكر ميكنم
-باشه ماهم قراره بريم اردو توي اردو فرصت خوبيه واسه فكر كردن.
-باشه منم فكر ميكنم اما انتظار نداشته باش بگم باشه
-Ok!
اون روز گذشت و هنوز تك زنگ و اينا ادامه داشت ديگه اعصابم داشت ميريخت به هم٬ هر 2 ديقه يه بار يه تك زنگ!!
بيشتر واسه تفريح و اينكه حوصلم سر نره تك زنگ ميزدم ٬ اما نمي دونستم دارم با اين كارم يه دختر رو به چاه ميندازم٬ فكر ميكردم اونم واسه تفريح اين كارو ميكنه ٬ خداييشم اولا واسه تفريح اين كارو ميكرد.

توي اردو شبش كلي با علي حرف زديم از شب ساعت 1 تا 4-5 صبح و به اين نتيجه رسيديم كه كلا همه چيزو تموم كنيم به علي نگفتم ٬ اما خودم ميخواستم دور هرچي دختره خط بكشم.
كه م به علي اس ام اس دز و حالشو پرسيد و اينا كه علي گفت آرمانم اينچاست...
شروع به اس ام اس زدن با م كردم (هر اس ام اس رو به شكل حرف زدن نوشتم):
-سلام خوبين كه؟ من به اين نتيجه رسيدم كه با ي باشم (همون دخرته كه تك زنگ ميزد اين رو گفتم اما كلا ميخواستم تموم كنم)
- چي؟!! يعني چي اين حرفا؟
-خوب ديگه كلا به اين نتيجه رسيدم به خاطر اينكه من از يه اخلاقه بدم مياد اونم اينه كه با همه صميمي حرف ميزني
- منظورت اينه كه من ميخوام با همه دوست باشم ديگه؟ دستت درد نكنه ...(كلي فحش!!!)
- من غلط بكنم٬  اگه منظورم اينه جام ته جهنم
خلاصه بعضي چيزاش خصوصيه نميشه گفت!! اما كلا به اين نتيجه رسيديم كه با هم باشيم!!
فرداش هم توي ميدون امام اصفهان يه دستبند براش سوغاتي خريدم و دادم به علي كه بده بهش...
برگشتيم يزد...
عيد شد و توي عيد سه چهار بار م زنگ زد اما همش پشت تلفن دعوامون ميشد!
عيد توم شد و مدرسه ها شروع شد زياد رابطه رو جدي نگرفته بودم٬
يه سري مسائل هم پيش اومد مثه جو خودكشي و اينا كه بهمو تحريك كردن٬ تا اينكه يه روز م.ج دوست علي بهم زنگ زد و گفت كه م نميتونه يه چند روزي با شما رابطه داشته باشه و اين حرفا كه
5 دقيقه بعدش خود م زنگ زد و گفت كه نميتونه چند روزي به من زنگ بزنهُ دليلشم نگفت ُبعدش گفت تو اگه واقعا منو ميخواي بايد زودتر اقدام كنيُ چون ما يه رسمي تو خونوادمون هست كه دخترارو 18 سالگي شوهر ميدن!!
اصلا فكرش رو هم نميكردم كه اون اين رابطه رو جدي گرفته باشه ٬ فكر ميكردم به من مثه يه پسر معمولي مثه خيليا نگاه ميكنه٬ اون شب كلي رو اين حرفش فكر كردم...
باورم نميشد كه اون واسه هميشه منو انتخاب كرده باشه ٬ پيش خودم خندم ميگرفت يه جوري ساده بهشو فرض ميكردم ٬ آخه فكر اينو نميكردم كه يه روزي خودم مثه خدا بخوامش..
از اون روز به بعد به هيچ دختري بد نگاه نكردم و به هيچ دختري شماره ندادم هرچند قبلشم هيچوقت اين كارو تو خيابون نكرده بودم.
از اون روز به بعد رابطه جدي تر شد ...

نوشته شده توسط PHINIX | موضوع: | لينک ثابت |
اولین حرف
تاريخ: جمعه هشتم تیر 1386 ساعت :7:51
توی این وبلاگ میخوام تموم خاطراتمو بنویسم قبلا توی دفتر مینوشتم اما حالا میخوام همه بخونن تا بدونن به من چیا گذشته. از اول شروع میکنم از اولی که دختر تو زندگیم پا گذاشت:


روز اول يه حسي منو ميكشيد به سمتش .
بريم توي دنياي واقعي:  هيچ دختري نبوده كه همين آي دي شو گر آوردم ادش كنم اما اين فرق داشت،
داشتم با دوستم علی چت ميكردم كه ديدم دير جواب ميده، گفتم نامرد داري با كي چت ميكني؟
- با دختر خالم
- ايول آي دي رو بنداز بينيم!
آي دي رو داد و من آني ادش كردم! قبول نكرد،بدم اومد! دوباره اد كردم بازم رد داد!عصابم خورد شد جواب داد كه من تورو اد نميكنم!
منم گفتم از اونجايي كه من آدم منت كشي نيستم خوب ادم نكن! ، هميني هم كه ادت كردم به خاطر احترام به دوستم علی بود وگرنه نميخواستم ادت كنم! بعد ديگه ادش نكردم..
اومدم از نت بيرون و رفتم تو اطاقم
فرداش دوباره اومدم آن شدم، ديدم كلي فحش آف گذاشته!! جواب دادم كه :
- مگه من به شما فحش دادم كه شما به من فحش ميدي؟ من به احترام دوستم و اين شما دختر خالشي چيزي بت نميگم اوني هم كه ادت كردم همينجوري بود در ضمن عفت كلام داشته باش!!
گذشت هر چند روز يه بار كلا سه بار واسم  فحش آف گذاشت! باحال بود پيش خودم گفتم بالاخره يه جايي كارت پيش ما گير ميفته که، اونجا همو ميبينيم!!
دوست نداشتم با دختر جماعت كل بندازم آخه اصلا خوشم نميومد، يه جور حس ميكردم دارم كوچيك ميشم! اما خبر نداشتم كه اين دختر با بقيه فرق داره.
بگذريم...
خيلي وقت گذشت حدود 5-6 ماه، يه روز همون دوستم اومد گفت كه دختر خالم م ميخواد كه تو ساختن وبلاگش كمكش كني آیديتو بدم؟
گفتم بده طوري نيست ، پيش خودم گفتم حالا موقع انتقام گيريه!
چند روز بعد آن شدم ديدم ادم كرده يه ذره چت كرديم و بعد وبلاگش رو داد گفت:
- اين وبلاگ منه اگه ميشه يه قالب باحال براش پيدا كن و يه سري كد هاي جالب براش بزار.
-حتما! ناسلامتي شما دختر خاله ي علی! علی هم كه بهترين دوست ماست پس الزامي شد انجامش بدم
- مرسي!!
اون روز گذشت ،‌سه روز ديگه هم گذشت و من مثه بز نشسته بودم و كاري نمي كردم! روز چهارم آن شدم اونم آن بود :
- چرا پس كاري نكردي؟
-اوه اصلا يادم نبود شرمنده!
-كي درست ميكني؟!
-هروقت وقت كردم ايشالا همين امشب!
دوباره 3-4 روز گذشت و من همچنان مثه يه بز نشسته بودم و دست رو دست گذاشته بودم!!
روز پنجم آن شدم بازم آن بود!:
- چي شد پس مارو گذاشتي سر كار؟ مسخره!!
اعصابم ريخت بهم
- اي بابا انگار بده كارم شديما خب وقت نميشه از قصد كه نيست درسا زياده
- درسته من نبايد ازت انتظار داشته باشم
-بله!ولي خوب درستش ميكنم
- آخه واسه نمره كلاس كامپيوترم ميخوام
- باشه عزيز درست ميكنم صبر داشته باش!
بازم يه هفته گذشت و همچنان...!!! يه 8-9 روز بعد آن شدم ديدم آف گذاشته :نخواستم بابا بيخيال!
گفتم ايول حالش گرفته شد! اما توي خودم دلم براش سوخت ولي خوب خداييش نميشد كاري كرد تو مدرسه ها بوديم اصلا مامانمم نميذاشت بيام پاي كامپيوتر.
گذشت تا... امتحان هاي ترم اول سال دوم تو امتحانا باهم چت ميكرديم هرزگاهي هم كل مينداختيم اما آخرش واسه اين كه قضيه اون موقع رو از دلش در بيارم جوري وانمود ميكردم كه انگار كم آوردم .یه  بار هم کلی ازش تعریف کرم که شما خیلی باحالیو دختری مثه شما ندیدمو و..!!
توي اين مدت همش به چشم يه خواهر بهش نگاه ميكردم واقعا هم يه خواهر.
توي همين امتحانا يه روز آن بودم ديدم يه نفر ادم كرد و كلي خوش و بش كرد فكر كردم همون م دختر خاله دوستمه. به يه بهونه ي الكي شمارمو دادم بهش و گفتم اگه كسي اذيتت كرد يه زنگ به داشت بزن سريع ميام اونجا!
گفت باشه و رفت...
دو روز بعد داشتم درسمو ميخوندم كه ديدم گوشيم زنگ ميزنه برداشتم : يه دختر با لهجه يزدي گفت:
- سلام
-سلام بفرمايي شما؟
-شما آقا آرمانيد؟!
-بفرماييد؟
بعد قطع كرد!
پيش خودم گفتم اي بابا اگه اين م بود؟ چه لحجه ای داشت!
فرداش صبح تو سرويس از دوستم علي پرسيدم كه دختر خالت لحجه يزدي حرف ميزنه؟
- نه چطور؟
- همينجوري
رفتم تو فكر كه كي بوده زنگ زده؟
...

نوشته شده توسط PHINIX | موضوع: | لينک ثابت |
آخرین نگاه
تاريخ: چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت :15:44
آخرین نگاهت...

آره حتي فكرشو هم نميكردم يه روز از خاطرات فراموش شده بخوام بنويسم.
از صبح تا شب فقط انتظار اينو ميكشيدم كه شب بشه بازم صداي نازتو بشنوم
اما الان خيلي وقته كه گذشته اما نيستي فقط كلماتتو ميبينم نه صدا نه خودت
نميدوني چقدر سخته كه...
تنها شب تا صبح بشينم و به كسي فكر كنم كه ...تنهام گذاشت
هيچوقت آخرين حرفامون يادم نيمره
زنگ زدي:
-دوسم داري؟
-خيلي!
-واقعا؟
-به خدا!
بعد خداحافظي شد...
اين آخرين كلماتتو هر روز هزار بار تكرار ميكنم اما نيستي نه كنارم نه..
حساب روزا از دستم در رفته نميدونم چند روزه اما ميدونم كه رفتي
رفتي...

من و تنهايي 6/4/86

(امضا : کاش بودی!)

نوشته شده توسط PHINIX | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo